روزی به جای حرکت دستم
که عینکم را بر میدارد
سکوت خواهد بود
و به جای نگاهم
و به جای صدایم
تو چته؟
هيچي..... بازم مث هميشه ......يه آدم بيستاره بيفاميل...... مث من.......
نه..... اين جاده تمومي نداره.......
به آخر خط رسيديم ......عين سيد.....شبيه سلطان......مث صالح.......آره اين وبلاگ زنگاشو زده......خيلي وقته كه تموم شده.......به قول مكتوب مث سريالي كه تو قسمت هشتم به آخر رسيده اما هي داره كشش ميدن ....
هميشه به اين اعتقاد بودم كه آدما بايد زمان رفتنشونو خودشون انتخاب كنن.....بهترين وقت براي رفتن......براي مرگ.......مث مانوئل آرتيگزِ فيلمه اسب كهر را بنگر......مث عروس اون خانواده تو فيلمه داستان توكيو.....
فرصت نشد فيلمهاي جزيره تنهاييمو بگم.......اما اينو بدونيد كه هر جا برم.....هر جا باشم....چه ميون جمع و چه ميون يه جزيره......تنها........حتما حتما نوشتههاي اين وبلاگو به همراهم خواهم داشت......نوشتههاي عزيزتر از جونم......نوشتههاي آقا سيد رسول مرد مردان(كسوت عزا).......سلطان بلبل(مادر).....ستاره (شازده كوچولو).....آهو (صداي شيون ميآيد)........طوقي (داستان سه رفيق)......آقاي ب (قصه يه مرد تنها)........مكتوب (اسب كهر را بنگر) ........................و آقا سيد اول و آخر (تمام نوشته ها)
نميدونم اين آدما رو دوباره ميبينم يا نه؟ تو يه وبلاگه ديگه؟.............شايد.....اما براي جوياي احوال شدن از همديگه......به وبلاگ اين آقا مكتوب باوفا و اون آق قدرت كم پيدا سر بزنيد.....منتظرتون هستم.......دوستون دارم.......عين قاصدك........
ديگه وقته رفتنه ...........بايد رفت ....بايد جست......بايد پريد.....مجال زندگي چه اندك است.....
در اين كلام محسن ابراهيمي خلاصه ميشوم
........پرواز پرندهاي در خاطره است
پرندهاي مهاجر كه ميرود تا آن سوي ابديت
تا بخواند، گل واژه عشق را و دوستي را......
راستي چه ناباورانه ميرود
خط يادگارها در خلوتي كوچه عشق
و راستي چه زود ميگذرد پرنده
از وسوسه ستارههاي به نطفه نشسته در خيال شب
و چه موج ميزند
به سرعت شهابي در شط روياهاي كودكانهمان
ترنم بهاريهها از چشمهسارها و جويبارها
گوش كن
گوش كن
صداي تيك تاك زمان را
تلق تلق
كوم، كوم
تلق تلق
كوم، كوم
سالاريههاي قافله در خطي از كهكشان به صف ايستادهاند
با سايباني از دست چشم به انتظار
جايي شايد
نقطه ديدي باشد
جايي شايد........
......آقاي ب .......تمومش كن......د تمومش كن ديگه لعنتي.......
پايان
با سلام خدمت همه دوزخيان وبلاگ ا سد جان دوزخي
مطلب ايندفعه من با تموم پستهايي كه تا حالا اينجا خوندين فرق ميكنه
اساسا يه چيز پرتيه "
اين موضوع " دفعتا تو ذهن من راه پيدا كرد وحالا كه بی غذا موندیم " اينجانب نهايت
سوءاستفاده را نموده وبا همه شما در ميون ميذارم
خيلي دوست دارم هر انچه كه راجع به اين مطلب تو ذهنتون مياد رو بنويسين تا موضوع براي بحث باز بشه
و اما پست جديد :
"" اگرده ميليارد تومان پول داشته باشيد " انرا چطوري خرج ميكنيد ""
1- نبايد براي سود بانكي در بانك بگذاريد
2- نبايد در منزل از ان نگهداري كنيد
3- نبايد به كسي براي كار( سود و بهره ماهيانه ) يا به قول خودي ها ( اسكونتي ) بدهيد
4- فقط و فقط بايد خرج كنيد تا تمامش كنيد
در مورد تبصره هاي ان نيز بعدا صحبت خواهد شد
روزي روزگاري درختي بود و او پسر كوچكي را دوست ميداشت. پسرك هر روز ميآمد ، برگهايش را جمع ميكرد، از آنها تاج ميساخت و شاه جنگل ميشد. از تنهاش بالا ميرفت. از شاخههايش آويزان ميشد و تاب ميخورد. و سيب ميخورد. پسرك هر وقت خسته ميشد زير سايهاش ميخوابيد. او درخت را دوست ميداشت. خيلي زياد. و درخت خوشحال بود. اما زمان ميگذشت. پسرك بزرگ ميشد و درخت اغلب تنها بود. تا يك روز پسرك نزد درخت آمد. درخت گفت :" بيا پسر، از تنهام بالا بيا و با شاخههايم تاب بخور، سيب بخور و در سايهام بازي كن و خوشحال باش". پسرك گفت :"من ديگر بزرگ شدهام. بالا رفتن و بازي كردن كار من نيست. ميخواهم وسايلي بخرم و سرگرمي داشته باشم. من به پول احتياج دارم. ميتواني پولي به من بدهي؟" درخت گفت : "متاسفم، من پولي ندارم. من تنها برگ و سيب دارم. سيبهايم را به شهر ببر و بفروش. آن وقت پول خواهي داشت و خوشحال خواهي شد." پسرك از درخت بالا رفت، سيبها را چيد. و درخت خوشحال بود. اما پسرك ديگر تا مدتها بازنگشت. و درخت غمگين بود. تا يك روز پسرك برگشت. درخت از شادي تكان خورد و گفت :"بيا پسر. از تنهام بالا بيا و با شاخههايم تاب بخور و خوشحال باش." پسرك گفت ""آنقدر گرفتارم كه فرصت بالا رفتن از تو را ندارم، زن و بچه ميخواهم و به خانه احتياج دارم. ميتواني به من خانه بدهي؟" درخت گفت :" من خانهاي ندارم. خانه من جنگل است. ولي تو ميتواني شاخههايم را ببري و براي خود خانهاي بسازي و خوشحال باشي". آن وقت پسرك شاخهايش را بريد و برد تا براي خود خانهاي بسازد و درخت خوشحال بود. اما پسرك ديگر تا مدتها بازنگشت و وقتي برگشت، درخت چنان خوشحال شد كه زبانش بند آمد. با اين حال به زحمت و زمزمهكنان گفت " بيا پسر. بيا و بازي كن". پسرك گفت : " ديگر آنقدر پير و افسرده شدهام كه نميتوانم بازي كنم. قايقي ميخواهم كه مرا از اينجا به مكاني دور ببرد. ميتواني به من قايقي بدهي؟" درخت گفت :" تنهام را قطع كن و براي خود قايقي بساز. آنوقت ميتواني با قايقت از اينجا دور شوي و خوشحال باشي". پسر تنه درخت را قطع كرد و قايقي ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد و درخت خوشحال بود. اما نه براستي. پس از زماني دراز پسرك بار ديگر بازگشت. درخت گفت :"پسر متاسفم. ديگر چيزي ندارم كه به تو دهم. ديگر سيب ندارم". پسرك گفت : "دندانهاي من ديگر به درد سيب خوردن نميخورد". درخت گفت :"شاخهاي ندارم كه با آن تاب بخوري". پسرك گفت :" آنقدر پير شدهام كه نميتوانم با شاخههايت تاب بخورم". درخت گفت :"ديگر تنهاي ندارم كه از آن بالا بروي......" پسرك گفت : "آنقدر خستهام كه نميتوانم بالا بروم". در خت آهي كشيد و گفت : " افسوس!! اي كاش ميتوانستم چيزي به تو دهم. اما چيزي برايم باقي نمانده است. من حالا يك كنده پيرم و بس. متاسفم". پسرك گفت : " من ديگر به هيچ چيز نياز ندارم. بسيار خستهام. فقط جايي براي نشستن و آسودن ميخواهم. همين". درخت گفت :"بسيار خوب. يك كنده پير به درد نشستن و آسودن كه ميخورد. بيا پسر، بيا بنشين. بنشين و استراحت كن". درخت تا آنجا كه ميتوانست خود را بالا كشيد. و درخت خوشحال بود........
شل سيلورستاين
چند روز پیش باز محمد رسول الله رو دیدم.
مثل همیشه از اول تا آخر نشستم پای تلویزیون . یاد بچه هایی افتادم که هرشب میشینن پای همون قصهء
دیشبی که :- مامان .. قصهء شنگول و منگول رو برام تعریف می کنی ؟ ...
بعدم ساکت زیر پتو گوش میدن و هرجا هم که مامانه یه واو جا میندازه میگه :
(( - نه ..... مامااااان .... گرگه نمیگه _ من مادرتونم ! ... میگه : _ منم منم مااادرتون .!!! ))
و باز شب بعد هم .....
آره : باز محمد رسول الله رو دیدم و باز لذت بردم و میدونم من تنها نیستم . خیلیهای دیگه هم همینطورن .
و برام سئواله که علتش چیه . واقعآ اینقدر هنرمندانه ساخته شده که اینطور به دلها نشسته یا نام پیامبر
بزرگش کرده یا چون همیشه تو مناسبتهای خاص دیدیمش برامون تقدس پیدا کرده؟
از فیلم چند صحنه رو اما خیلی دوست دارم :
یکی لحظه ای که حمزه امام علی رو برای مبارزه با پهلوان قریش معرفی میکنه . با اینکه امام رو به تصویر نمیکشه اما عظمتش رو احساس میکنی .
صحنهء بعدی یه دیالوگ از حمزه است که در جواب حرفهای نومیدانهء یکی از یاران که از قدرت و تعدد اسبها و نفرات و سلاحهای سپاه مکه میگه(( - ما اونها رو میبینیم و اونها ما رو . و من از چیزی که میبینم نمیترسم . ))
و شکوه حمزه وقتی از دور داره با اسب میاد و میبینه دارن پیامبر و یارانش رو کنار کعبه آزار و اذیت میکنن رو هم نمیشه ازش گذشت . همونجایی که با کمانش ابولهب رو ادب میکنه .
اما یه جملهء طلایی تو فیلم هست . یه جملهء دو کلمه ای جادویی که بارها و بارها به کمکم اومده . جمله ای که هروقت از در و دیوار شکست میباره و تمام شواهد و قرائن میگن شکست خوردم یادش میفتم . لخظه ای که یه نفر میاد و به خالد بن ولید میگه :
- همه دارن فرار میکنن ... ما شکست خوردیم خالد !
و اینحا خالد میگه:
" هنوز نه "
و باور نمیکنی چند بار این جمله تمام قوای منو برای برای حملهء آخر در اوج شکست بسیج کرده !
ماه رمضون هر سال (تبليغ روغن لادن نيست! وبلاگ رو عوض نكنيد)
آره، ماه رمضون هر سال حال و هواي خودش رو داره. هر اتفاقي توو اين ماه، چه درست و چه غلط، تعبير و تفسيري متفاوت از ماههاي ديگه داره. حتي ممكنه اين تعبيرها تا حدودي جنبه خرافه پيدا كنه. اما شخصي كه اون اتفاق براش افتاده به تصورش ايمان داره. اين ماه مبارك براي همه ما نمادهاي ماندگاري رو در خاطره ثبت كرده.
يه روز با يكي از دوستان نزديكم، براي كاري به شهر ري رفتيم. سر ظهر رفيقم گفت: " اينجا ديزي هاي توپي دارن. بيا ناهار ديزي بخوريم ". به يه قهوه خونه قديمي رفتيم كه ديواراش پر از عكسهاي پهلووناي قديمي و باستاني كار بود كه خيلي مصنوعي و با ژستهاي جالبشون ميخواستن قدرت بدني و عضلاتشون رو به رخ بكشن. من محو تماشا بودم كه ناگهان چشمم به عكس حضرت علي افتاد كه لبخند قشنگي به لب داشت. اين عكس خاطره اي از ماه رمضون در دوران نوجواني رو به ياد من انداخت. همينطور محو تماشاي عكس بودم كه قهوه چي گفت: " اين قهوه خونه 60 سالشه، به همت اين عكسها و تمثال علي سرپا مونده. نخود رو بكوب سرد نشه. " اما من به دوران نوجوانيم رفته بودم.
اون وقتها مادر فرهاد نذري داشت و هر سال توو حياط خونه با كمك همسايه ها قيمه درست ميكرد. توو محل ما يه كوچه بن بست كوچيك بود كه توش يه چند تا خونه قديمي و نقلي وجود داشت. توو يكي از اين خونه ها يه پيرزن خيلي مسن به اسم زهرا خانوم زندگي ميكرد كه هيچكسي رو نداشت. يعني ما كسي رو نديديم كه بهش سر بزنه. بچه هاي محل زهرا خانوم رو خيلي دوست داشتن. اون با موهايي كه هميشه به رنگ حنا بود و با كمري خميده توو كوچه راه ميرفت و همه رو دعا ميكرد. رفقا گاهي شوخي ميكردن، به هم ميگفتن اخلاقت رو خوب كن، زهرا خانوم رو برات بگيريم. هرسال من و فرهاد مامور توزيع غذاي نذري بوديم و حتما دو تا غذا براي زهرا خانوم ميبرديم. گرچه توو ماه رمضون هر كسي عصر به خونه برميگشت يه چيزي براي اون ميبرد. از نون و خرما و زولبيا گرفته تا آش و غذاي نذري. اون سال زهرا خانوم هر وقت من و فرهاد رو ميديد ميگفت: " قيمه سكينه خانوم خوردن داره. يه وقت بازيگوشي نكنين، سهم من يادتون نره. " تا اينكه شب بيست و يكم ماه، نزديك افطار، من و فرهاد غذاها رو پخش ميكرديم. آخر سر اومديم غذاي اون كوچه بن بست رو ببريم، سكينه خانوم گفت: " فرهاد، همكاراي بابات با خانواده اومدن، آبرو داري كرديم كه بابات شرمنده نشه، ديگه غذايي نمونده. آقا.....ببخشيد شرمنده شما هم شديم. الهي خير ببيني. " ديدم فرهاد بدجوري ناراحت شده. توو راهرو، رو پله نشسته بود و غر ميزد. گفتم: " فرهاد، بيخيال، الان ده تا غذا خونه زهرا خانومه. " گفت: " اون فقط با قيمه مامان افطار ميكنه. اين غذا رو خيلي دوست داره. " گفتم: " برو خدا خيرت بده. تا حالا جلوي من به سي نفر ديگه گفته قيمه يا قرمه يا عدس پلو اونا بهترين غذاي دنياست. تعارف ميكنه. جدي نگير. حالا ناراحتي بريم جاي ديگه يه چند تا غذاي نذري بگيريم ببريم براش. خودمونم همونجا از غذاهاي رنگ و وارنگ سر سفره زهرا خانوم بخوريم. بچه خوبي باشي همونجا برات خواستگاريش ميكنم. " همونجور كه با بغض ميرفت سمت حياط ميگفت: " يه وقت از چرت و پرت نيوفتي، حناق ميگيري! " چند لحظه بعد ديدم از حياط برگشت و توو راهرو مادرش رو صدا زد و گفت: " پس اين چهار تا غذا مال كيه اينجاست؟ " مادرش گفت: " كدوم غذا؟ عمه خانوم غذايي مگه مونده؟ " عمه فرهاد گفت: " نه. چطور مگه؟" به حياط رفتيم و توو بحت و حيرت اونا، چهار تا غذاي پر و پيمون كنار ديگ خالي رو ورداشتيم و با شوق و ذوق برديم توو كوچه بن بست. دو تاي اولي رو داديم در اول كه يه زن بي سرپرست با دو تا بچه يتيم زندگي ميكردن و دو تاي ديگه رو برديم خونه زهرا خانوم. در كه زديم گفت: " تويي فرهاد بيا توو. هنوز افطار نكردم. منتظر قيمه شما بودم. " وارد اتاق كوچيكش شديم. سه چهار تا غذاي ديگه بود ولي دست نخورده بود. انگاري جدي جدي منتظر قيمه بود. وقتي اسم علي رو آورد و شروع به خوردن كرد، چشمم افتاد به همون عكس حضرت علي كه لبخند ميزد.
چند سال بعد، من هنوز ابتدايي ميرفتم كه زهرا خانوم مرد و جاي خونه اش چهار تا آپارتمان نقلي ساخته شد. بعدها خونواده فرهاد از تهران رفتن و ساكن كرج شدن و كمتر همديگه رو ميديديم. ولي هر سال اون چهار تا غذاي نذري به ياد آبروداري علي توو اون كوچه بن بست ميرفت.
يا علي آبروي ما مريز
رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید.چشمها همه چیز را لو میدهند،حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای.
دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است.کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد.
دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است.
دوست دار تو به سعادت تو میاندیشد و حال آنکه عاشق تو به داشتن تو.از این روست که میگویند دوستی بالاتر از عشق است.
ملاک دوستی به رنگ و وزن و قد و قیافه نیست.معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه ی دلش ذخیره کرده.
آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است آزادی است.
این آزادی است که بیش از دوستی ارزش دارد.نباید با دوست داشتن کسی او را از آزادی و آزاد انتخاب کردن محروم کرد.
دوستی تملک تو برکسی یا چیزی نیست.
دوستی مثل بوییدن یک سیب است بدون آنکه به آن گاز بزنی و عشق گاز زدن به سیب است ،آنگونه که بخواهی آن را از آن خود کنی.
ردیف کنار دستم تو اتوبوس یک مادربزرگ مریض احوال و یک نوه حدود سی ساله بودند. نظرم رو جلب کردند. نوه روابط بسیار دوستانه ای با مادربزرگش داشت.تمام راه پیرزن مریض را خنداند و خوش و بش کرد. برای من که هیچ وقت نتونستم با مادربزرگم ارتباطی اینچنین دوستانه برقرار کنم، خیلی جالب بود...بین راه پسر برای مادر بزرگش درد دل کرد...: به خواهرم زنگ زدم..گوشی را قطع کرد..دوباره زنگ زدم..صداش سرد بود..گفتم بهت زنگ زدم بلکه برای آخرت خودم کاری کرده باشم...گفت باشه..خداحافظ..و قطع کرد.." مادر بزرگش گفت: مادر..اونم یه روز نتیجه کارهاشو میبینه.."
پسر گفت: مادر..من کسی نیستم که وقتی کسی گریه میکنه، کنارش وایسم و بخندم..دوست دارم حداقل پیشش باشم تا اشکهاشو پاک کنم....
اینقدر این جمله رو ساده و خالص و مهربون ادا کرد که....تصمیم گرفتم نه به عنوان آقای ب..بلکه به عنوان خودم و همونقدر واقعی و صمیمی اینجا بنویسمش..
سید..من مرد عملم..نه نوشتار...نتونستم روتو زمین بندازم..ولی نوشتن اینجا کار من نیست..یادته که..داوطلب هم نشدم...قلم من رو با سید اول آخر مقایسه کنی میفهمی..یکبار دیگه هم گفتم..تعارف نبود..من جام پشت دوربین عکاسیه...بذار قیافم همون پشت پنهان بمونه...
سلام
برای نوشتن دردفتری که سطرسطرش به حضور سید دوزخی دچاراست نه لیاقت دارم نه توان .
عاجزم ، عجز بچه ای که یک دفترچه نقاشی برایش خریده اند اما نقاشی کردن بلد نیست، مداد سیاه رو تو مشتش گرفته و داره رو کاغذ میکشه ،هیچکس از نقاشیش چیز خاصی نمیفهمه . خودش میگه : این یه خورشیده طلاییه که داره طلوع میکنه، اینم خونمونه کناره یه رودخونه ی آبی ، اون بغل یه جنگله سبزه ، اینم ماییم که داریم شاد زندگی می کنیم ...
این نابلد نقاش با یک مداد سیاه آمده تا تصویرگر رنگیترین نقاشی باشد برای تقدیم به خوشرنگترین انسانهای نادیده آشنا ، انسانهایی به رنگ محبت ، مهربانی و رفاقت .
سرعت عبور کلمات از ذهنم به مراتب از سرعت تایپ کردنم بیشتر است ، از اینروست که همیشه از خودم عقب میفتم .سخت است انتخاب از بین حرفهایی که همه شان برایت مهمند ...
زندگی من روی این خاک یک روز تمام می شود و من ناگزیرمرگ را درک خواهم کرد.
پیرتر خواهم شد ، چروک همسایه دیوار به دیوارم خواهد بود ، روزی خواهد رسید که دیگر تماشای هیچکس را برنخواهم انگیخت . گزیری نیست ، گریزی هم نیست ...
با همه ابهامی که نسبت به لحظه ای که قرار است چشمانم را پس پرده پلک برای همیشه از دیدن محروم کنم وآنچه پس از آن بر من خواهد گذشت دارم ، مرگ در ذهنم تک درختی بی شاخ و برگ است ، مشغولش نیستم .
اندیشه ی من از زندگیست ، تنها بدهی که به خویش دارم زندگیست .
پرم از قشنگترین تیتراژهای پایان اما اینهمه را برای کدامین آغاز فرصت دارم ؟ ..
زندگی را پس انداز کرده ام غافل از اینکه زندگی همچون عشق مصرف کردنیست نه ذخیره کردنی .تک تک کوچه های این شهر را پی زندگی گشته ام ، شاید زندگی همین گشتنهاست ، " رفتن رسیدن است ، ساحل بهانه ایست" .
آنچه من به نام زندگی دنبال روزی آغازیدنش بودم انگار دور وقتیست شروع شده است و تا پایان چندان فرصتی باقی نیست ...
جوانتر که بودم فکر می کردم آمده ام تا کاری کنم که دیگران نکرده اند. خدایی روی زمین.
احساس می کردم باید بزرگ باشم . آنقدر که شبیه هیچکس نباشم . تصور می کردم باید ترجمان دیگری از بودن باشم ، زندگی را مبارزه می انگاشتم . جدال برای شبیه هیچکس نبودن ...
آری ، من بسیار زیسته ام ،بیشتراز شمارگان سالهای عمرم . اما زندگی را فقط جستجو کرده ام انگار هیچوقت فرصت آغاز نرسید ... هر روز فریبی تازه مسیرسازپی زندگی پوییدنم شد .
بزرگ شدن هم عجیب فریبیست . ناپخته سوختم ...
اما امروز زندگی را فقط زندگی کردن میدانم . من خدای روی زمین شدم اما خدای بی بنده را تاب نیاوردم ...
چشم بر هم می زنی کهنگی مهمان تمامی داشته هایت می شود، زنگار بر همه چیز می نشیند، غباری نافذ.زندگی به عادت تکرار مبتلا می شود...
احساس می کنم در جنگیدن با زمان کمی کوتاه آمده ایم که اینگونه توانست بر ما مسلط شود
روزی فکر می کردم آنقدر زندگی دارم که مجبور نباشم در خاطراتم سرک بکشم .
با خود می گفتم اگر فردا قرار است به مرور حسرت انگیز امروز سپری شود هرگز فردا را نمیخواهم.اما فردا رسیده است و بهانه گیر دیروزم ...
به پیری که می اندیشم از آلزایمر هراس دارم . می ترسم دوست داشتن را از یاد ببرم ،
پیرمردی که فقط میگه : " منو ببرین دم جوق آب . میخوام توو جوق آب توف کنم "...
ایکاش زندگی آنقدر جاری بود تا فراموشی معادل با تمام شدن زندگیم نمی شد . اگر زندگی در تمامی لحظاتم سایه می افکند فرصتی برای مرور خاطره ها باقی نمی ماند، هر روز آنقدر زندگی بود که مجبور نبودم از گذشته زندگی به عاریت بگیرم ...
...
نه . اینجا نوشتن کارمن نیست . من شروع و پایان بلد نیستم . اوج و فرود نمی شناسم ... نوشته هایم تقلای بی فرجام گنگ خواب دیده است ...
سينماي اين خاك بينعره و شور و طغيان يلي ميخواست. به روزگاري كه قهرمانان سرزمين پردههاي نقرهاي، آدمكهاي مقوايي بودند و سينما پر شده بود از سرداران سرافكنده، قيصر زاده شد و قيصر اين نازنينترين طاغي سينماي اين ديار رستمآفرين بيسهراب، ماندگارترين نام تاريخ اين سينما شد.
و چنان شد كه روزگاري در اين ملك، مردم نه پولهايشان را فقط، كه عشقهايشان را هم نثار اين فيلم كردند تا اگر كسي روزي برگردد و نگاه كند، ببيند آمار كساني كه موهايشان را مدل موهاي قهرمان فيلم زدند بيشتر از تمام كساني بوده كه در اين خاك جز كج ديدن كاري از آنها برنميآيد. و اما چقدر كفش پاره شد در آن بسيج همگاني خواباندن پاشنهها، نميدانم. شايد بيشتر از آنكه شمردني باشد.
قهرماني كه براي بيروياترين خسته مردمان دنيا، تجسم عيني يك فرياد شد، يك آرزو، يك حركت، يك عصيان. قيصر آمد كه بگويد ميتوان اولين لبخند را در آخرين لحظه زندگي، توي ايستگاه پاياني قطارهايي زد كه هيچگاه حركت نميكنند.
قيصر نه تنها در محلههاي تهران كه در تمام پسكوچههاي تمام آباديهاي اين ديار سالهاي سال زيست، در هرجا كه يك ذره غيرت بود، يك جو مردانگي.
